تبليغاتX
... خُزءبلات سبز یک دیوانه ...


.

.

کسی از حال کسی آگه نیست ،

حالی نیست  !

من در آیینه به خود می گویم :

حیف از بُز ! 

آدمی ،

مالی نیست  !

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 19:26 توسط ™ઈhΞghi✖ |




...

آن وقت بود که سر وکله روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام.

مسافر کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت : سلام.

صدا گفت: من اینجام زیر درخت سیب ....

مسافر کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!


     

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 23:43 توسط ™ઈhΞghi✖ |



آهسته از عکس خارج می شوی
و با چتر از کنار عکاس می گذری ... پرنده ها از دیوار خرابه های عکس پرواز می کنند ...
تو در عکس نیستی ، عروسکت نیست ، پرنده ها نیستند ، من هم نیستم !

در عکس هنوز باران می بارد بر خرابه های شهر . ما در عکس ، زیر باران گم شده ایم !


(( فریاد شیری ))

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 22:5 توسط ™ઈhΞghi✖ |




هفت تا هشت سال،
برای زندگی کافیست !

هفت تا هشت سال ... خلاص !
بقیه اش  نقدی مُزَوِرانه ست !

زنبور زهر آگین خیانت متورم می کند هیکل ها را
و ما با خون فاسد خود به سفر های بزرگ می رویم !

پیراهن های بزرگ می پوشیم !

خانه های بزرگ می سازیم !

حرف های بزرگ می زنیم

و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را
به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ !

می گویند: پادزهر را از زهر می گیرند.
می شنویم از گلوی گشاد خود
و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم
تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما
در کوچه ها بزرگ باشد،

کوچه هایی که در کودکی بارها در آن ها گم شده بودیم ....

 
    (ح.پ)

پ.ن: ****


read this

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 18:2 توسط ™ઈhΞghi✖ |




پرده های اتاق
آبستن باد شده اند٬

دندان های بخاری
یخ کرده
زیر خش خش رادیو٬

از تاقچه
بوی دهان گوینده ی اخبار
هم چنان بر قالیچه می ریزد٬

در فلسطین پاشنه های تفنگ
صدای دق الباب خانه هاست!

نیاز،
شب های طولانی،
کابوس های روسی٬
گریه های پیامبرانه  
و این ساحل سرسبز بی پایان
به عشق تمشک های حاشیه و پرندگان راز،

لاشه ی آخرین نفس مرا
به فریب آخرین دانه ها

به دام تقدیر می کشانند ...


در بسیاریِ تاریک ...


دورتر از بسیاریِ گریه ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 19:36 توسط ™ઈhΞghi✖ |


 

سوال : ممکنه خودتونُ معرفی کنین ؟
جواب : ابدآ !  

سوال : چرا ؟
جواب : چون انسانم !

سوال : مطمئنید؟
جواب : ابدآ !

سوال : ما خوشحالیم که اولینُ آخرین بازدید کننده از نمایشگاه شما هستیم ... به عنوان یک هنرمند که صداقت روستاییتان، زبانزد خاص و عام است ، می خواستم بپرسم از کدام تابلو شروع کنیم ؟
جواب: ازتابلوی الاغ خاکستری !

سوال : آیا الاغِ یک استعاره است ؟         
جواب : ابدآ !

سوال : پس چرااز دوربین عکاسی استفاده نکردید ؟
جواب : چون در اون صورت الاغ ، از نعمت علوفه ی امپرسیونیسم بی بهره می ماند !

سوال : ...و احیانآ در گل نمی ماند !
جواب : ابدآ ...کشیدن یک سُم ، با ظرافت طبیعی اش کار سختی ست !

سوال : الاغتان به چه فکر می کند ؟
جواب : نمی دانم .... ولی قاعدتآ ، باید به گذشته و آینده اش فکر کند ...

سوال : در آینده چه می بیند ؟
جواب : کره ها یش را !

سوال :...و احیانآ مرگ ؟
جواب : شاید...

سوال : چرا خورشیدتان سیاه است ؟
جواب : به خاطر کنتراستش با یال ُدم الاغ !

سوال : جاده چه می گوید؟
جواب : هیچ ...!


        (ح.پ)

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 21:19 توسط ™ઈhΞghi✖ |




سالن انتظار

 مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است .

می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی . اصل قضیه این است .

از یک فلاسک قرمز چای می نوشد.

سالن انتظار خالی ست ، همیشه خالی .

فکر می کند ، مردم وقت ندارند ، منتظر قطار بمانند .

 

بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله .

نوشت : مقصدم خانه ی سالمندان است .

مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند

و به قطار هایی فکر می کند که امروز از آن ها جا مانده.

می گوید ، شغل من نشستن روی نیمکت است

 شغل من ، جا ماندن از قطارها .

شغل من فراموش کردن نامم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 14:57 توسط ™ઈhΞghi✖ |




نمی‌دانم چرا غش نکردم؛ نه زیر و رو شدم، تنها اندکی ته نشین شدم و ناگهان یاد نخستین مرده‌ای که دیده بودم، افتادم و رویاهای پاییزی مرگ. مرا در خود گرفت.

در کودکی نمی‌دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع‌گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت‌های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره‌ای بودم که می‌درخشیدم! آن روزها میلیون‌ها مشغله دلگرم کننده در پس‌انداز ذهن داشتم! از هیات گل‌ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ‌ها گرفته تا معماری باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دلمشغولی‌های شیرین ساعات بیداری‌ام بودند. به سماجت گاها برای معاش، زمین و زمان را می‌کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می‌شدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی‌های حواس؛ توقعم را بالا برد!

مشکلات راه مدرسه. در روزهای بارانی مبجورم کرد به خاطر پاها و کفش‌هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت‌ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!

این روزها و احتمالا تا همیشه، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!
منظومه‌ها می‌چرخند و ما را با خود می‌چرخانند!

گز می کنم
خیابانهای چشم بسته از بر را!
میان مردمی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند!
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها...

و بخار پیشانی ام
حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

مادر بزرگ ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظربند سبز را ،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من !

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق ،
خمره دلم
بر ایوان سنگ سنگ شکست !
دستم به دست دوست ماند ،
پایم به پای راه رفت !
من چشم خورده ام !

چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم من را نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد ، فهمیدم
دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با تو ام بی حضور تو
بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت
سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که
زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.
باید بیش از بند آمدن باران بمیرم ...


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 10:15 توسط ™ઈhΞghi✖ |




چراغهای خونه رو خاموش می کنم ... ساعت ۰۰:۳۰ روز پنج شنبه ... داره بارون میاد ... می رم طرف پنجره ی آشپزخونه ... بازش می کنم ... هوا سرده ...
ماه اما سردش نیست ... اون بالا توی اون لباس خواب سفید توردارش داره وول می خوره ...
بارون میاد تو خونه ... یخ می کنم ... اما بی خیال تا شونه می رم بیرون ...
بارون حالا تو چشمای منه ... تو دل منه ...



پ.ن: وقتی رفتم بخوابم٬ دیگه بارون نمیومد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 22:39 توسط ™ઈhΞghi✖ |


تنفر٬ آشوب » نیستی ... این ها پایان من اند ...
و من دگر بار سبز خواهم بود اگر زمستان مرا مهلت شکوفه دهد  ...

پ.ن: در این خزان سرد که پایانی برایش نیست٬ برگهایم رو به زردی می روند ...
         شما را به خدا برای بهار دعا کنید ... 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 11:21 توسط ™ઈhΞghi✖ |